ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم
سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
ای سیب من
آنقدر رسیده ای که دیگر جایت روی درخت نیست
بیفت!
رها کن این شاخه های اسارت را
پایین بیفت!
من مدتهاست این پایین منتظرت هستم
هر افتادنی معنی اش سقوط نیست!
پایین بیا و در قلب من بیفت!
تا کشف کنم جاذبه عشق را
کاکتوس
درست است که، قسمت من از تو فقط یک سایه است
درست است که، دست سرنوشت من را از دیدن روی ماهت محروم کرده است
ولی من چهره ات را روی قلبم حک کرده ام
حالا کافیست سایه ات روی قلبم بیفتد تا نقش تو کامل شود.
تازه معنی این جمله را می فهمم
(( خدا سایه ات را از سر من کم نکند ))
وقتی به حسرت های رسوب کرده ی دلم فکر می کنم ، عشقت در دلم تهنشین می شود. کاش هرگز از دلم عبور نمی کردی!!!
تو با همه بدیهایم با من آمدی ولی من با همه خوبیهایت بی تو رفتم.
دلم را نخواهم بخشید که غرورم را خرد، دینم ظایع و قدم را خمیده کرد. وای از این دل کور رنگ که هنوز تو را سرخ می بیند.
ترجیح میدهم کاکتوسی باشم که استوار زیر شلاق های اشعه خورشید قد راست کرده و از خشک سالی هیج هراسی ندارد. و این خورشید است که از سحر تا شام از مشرق تا مغرب سرگردان من است